استاد عبدالحی شبگير آخرين سروده اش را بمناسبت سومين سالگرد شهادت احمد شاه مسعود (رح)٬ در محفلی که به همان مناسبت برگزار شده بود٬ دکلمه نمود.
از استاد بخاطر هديه ء شان به وبلاگ شهيد احمدشاه مسعود (رح) تشکر مينماييم.
ای قلم باز چرا گريهء خونين داری همچو من خاطر ريش و دل غمگين داری
نه تسلی و نه آرام و تسکين داری رگ رگت سوخته است داغ کدامين داری
باز از نالهء تو بوی جگر می آيد
باز از ديدهء تو خون بدر می آيد
ميکنی باز رقم نامهء غمهای کرا ؟ ميزنی صفحه دگر دفتر سودای کرا ؟
کرده ای نقش جگر داغ تمنای کرا ؟ داری پيش نظر آيينهء سيمای کرا ؟
داستان کی بدرد و غمت افزود امروز
ميکنی باز مگر قصهء مســـعود امروز
مرد جانباز سر افراز دلاور مسعود مرد ميدان وفا حافظ سنگر مسعود
عاشق صادق آزادی کشور مسعود جاودان ياد بود تا دم محشر مسعود
مينويسم همه جا نام گرامی ترا
نتوانم کــه کنم وصف تمامی ترا
ياد تو ياد ســـر افرازی ملت بوده ياد تو ياد شکوهمندی و عزت بوده
ياد تو ياد فداکاری و وحدت بوده ياد تو ياد وفا داری و خدمت بوده
نام تو در دل هـــــــر فرد وطن جا دارد
کوه و صحرای وطن از تو سخن ها دارد
آن تو بودی که بجان خدمت ميهن کردی آن تو بودی که وفا تا دم مردن کردی
آن تو بودی که برای هـــمه روشن کردی معنيی آمدن و بودن و رفتن کردی
کار مردان ســـــر افراز چنين می بايد
عشق را عاشق جانباز چنين می بايد
آنکه در روی زمين طبل خدايی ميزد ســـــخن از دبدبه و حکـــمروايی ميزد
لاف نيــــروی زمينی و هوايی ميزد حرف لشکر کشی و قلعه کشايی ميزد
شرق را حوزهء هنگامهء خود ساخته بود
غرب را لـــــرزه بر اندام بر انــــــداخته بود
صاحب علم و عمل مظهر تقوا بودی طالب صلح و صفا اهل مدارا بودی
بهــــــره مند از نظر و فکر توانا بودی ياد عمريکه تو در معرکه تنها بودی
کس به آيیـــــن وفا همچو تو پابند نبود
يک طلبگار ازين جمله که هستند نبود
همچو تو کشمکش سختی ايام که ديد بر سر عشق وطن باخته آرام که ديد
سال ها ريزش بم را بدر و بام که ديد لشکر اجنبی و سر بری عام که ديد
آن تو بودی که در آن معرکه تاب آوردی
افتــــــخار ابــــدی را به حساب آوردی
يادگاريست بهر گوشه دل انگيز از تو هست تاريخ وطن قصه لبريز از تو
سر گذشتی که بود معجزه آميز از تو هر کجا ثبت بود نقش دلاويز ازتو
کج کلاهــــی بهـــــــــوايت چقدر ناز کند
سر فرازی به حضورت چه طرب ساز کند
جز سر صلح و مدارا دگرت هيچ نبود غير انديشهء وحدت بسرت هيچ نبود
عنصر تفرقه در دور و برت هيچ نبود قوميت سمت و زبان در نظرت هيچ نبود
تو ميان همگان طالب وحدت بودی
مظهر پاکی و ايمان و صداقت بودی
کج کلاهی بتو ای مرد وطن ميزيبد سر فرازی بتو ميراث کهن ميزيبد
بســـکه اين فخر بنام تو زدن ميزيبد دلربايی بتو کوتاه ســـخن ميزيبد
غم خلق عشق وطن خلق مصفا داری
«آنچه خوبان همه دارند تو تنهــا داري»
زندگی را هدف پاک چنين می بايد رستن از دامن خاشاک چنين می بايد
پر کشودن ز سر خاک چنين می بايد عشق را عاشق بيباک چنين می بايد
که به آهنگ وفا از ســـــــــر جان بر خيزد
جان چه باشد ز سر هر دو جهان بر خيزد
کی فراموش شـــــــــود ياد وفاداری تو هست تاريخ وطن قصهء شهکاری تو
رحمت و مردمی و شفقت و غمخواری تو به غم بيوه و بيچاره و مظلوم گرفتاری تو
کـــــــوه از عزم و ثبات تو حکايت دارد
دشت و در از تو بصد رنگ روايت دارد
راه مردان چقدر جادهء پر خون بوده هر قدم گردش تقدير دگرگون بوده
مشکل از ظرفيت حوصله بيرون بوده آزمون بوده و غم بوده مگو چون بوده
هر کسی بر سر اين جاده سفر نتوان کرد
غيـــر مســـــعود ازين راه گـــــذر نتوان کرد
تا که در روی زمين دفتر و ديوانی هست تا کتاب و قلم ودرس و سبق خوانی هست
تا به آزادی و آزادگی عنـوانــــــی هست نام مســعود تو چون مهر درخشانی هست
آری آری که چنين است و چنين خواهد بود
ورد روز و شب شـــــبگير همين خواهد بود

