تبليغاتX
((آریانا! دوستت دارم)) - اندوه مسعود بر مرگ سنگ پشت
سال 1384 هجری خورشیدی، سال رویارویی نیرو های مختلف درکشور بود. دولت نوپای مجاهدین با مشروعیت داخلی و خارجی مواجه شده بود. دریک طرف دولت مجاهدین ودرجناح دیگر ائتلافی از مخالفین دولت بنام شورای همآهنگی قرار داشت.


جای تامل است که درتاریخ کشور ما هدف اوپوزسیون هاهمیشه سرنگونی حکومت ها بوده وبه نحوی موفق هم شده اند، اما با سقوط آن حکومت، اوضاع بهتر نشده است. بعباره دیگر راه حل نظامی بحیث کوتاه ترین راه،پیامد های ناگواری داشته است. 


احمد شاه مسعود در این وقت مسوولیت رهبری نیرو های دفاعی دولت را به عهده داشت. اوتلاش زیادی بخرج داده بود تا کابل را از تیررس راکت های کور نجات دهد، اما محاصره زمینی وهوایی کابل همچنان ادامه داشت. گرچه مواد اولیه مورد ضرورت مردم با دادن رشوت به پاتک داران عبور میکردو بکابل میرسید مگر هزینه رشوت هم برنرخ مواد می افتید ومردم ازخریداری آن عاجزبودند. پس نتیجه برای مردم یکسان بود، آنها از گرسنگی و هول جنگ با مرگ دست وگریبان بودند. مسعود برای رهایی کابل از محاصره به شمال سفر کرد. او میخواست بغلان وکندز را از تسلط مخالفین آزاد کند وکابل را به شیرخان بندر وصل کند. بدین مقصد بطرف نهرین ( بغلان) سفر نمود. در این سفرغیر ازما همکاران دایمی که شامل محافظین، سکرتر، مسوولین مخابره میشد،سیدزلمی(عضورشورای ملی) نیز با مسعود همسفربودند.

 
 


سفر ما از کابل با هلیکوپتر صورت گرفت واقامتگاه اولی مسعود خانه عبدالحی خان مسوول ولایت بغلان بود. مسعودآگاهانه خانه عبدالحی خان را اقامتگاه خود انتخاب کرد. زیرا عبدالحی خان اززمانیکه مسعود شورای نظار راتشکیل داده بود میانه خوبی با مسعود نداشت و حضوراو در شمال را نوعی مداخله در ساحه تحت سیطره خود میدانست. اینک با انحلال شورای نظار نگرانی او قسما رفع شده بود و مسعود با اقامت در خانه او میخواست اعتماد کامل او راجلب کند. چند روز اول در مشورت با عبدالحی خان، منشی مجید( اینک والی بدخشان) وعبدالحی خان گذشت. مسعود میخواست بغلان را بی جنگ بدست آورد. او رنج کافی از جنگ های کابل میبرد ومصیب های را که مردم دریک جنگ شهری میبرند، حس میکرد. برای رسیدن به این مقصد میخواست ازتاکتیک تهدیدو مذاکره کار گیرد.

درولایت بغلان قوماندان بشیر مشهور به بشیر بغلانی تسلط داشت. بشیربغلانی یکی از فرماندهان سابقه دارحزب اسلامی بود که درنشیب وفراز حوادث تا آن زمان موفق شده بود خود ومنطقه خود راحفظ کند. اینک او با چلنج دیگری یعنی احمد شاه مسعود روبرو میشد. مسعود قبلا سیدزلمی را فرستاده بود تا درنهرین مرکز گرفته با او وسایر نیرو ها تماس برقرار کند. حضور منشی مجید یکی از اعضای سابقه دار حزب اسلامی درکنار مسعود نیز بهمان مقصد بود تا بشیر احساس بیگانگی نکند. مسعود چندی بعد لطیف پدرام را نیز از کابل خواست تا از شناخت او در بغلان نیز استفاده کند. در حقیقت مسعود میخواست تمام توانایی خود را درتماس و تفهیم نیرو های مستقر دربغلان بخاطر بازکردن راه بکار برد. او میدانست بشیربدون فشار حاضر به مذاکره نخواهد شد لهذا از چندی قبل بخشی از نیرو هارا در ارتفاعات مشرف بر کیلگلی و کرکر جابجا کرده بود. در این ارتفاعات نیرو های شورای هماهنگی چند خط دفاعی دربرابر نفوذ قوتهای مسعود ایجاد کرده بودند. از دید مسعود این مناطق غیر مسکونی ، ساحه مناسبی برای عملیات به نظر میرسید. بعباره دیگر مسعود میخواست تاکتیک فشار بر بشیررا با اشغال قدم بقدم پوسته های که در این ارتفاعات قرار داشت، عملی کند. سقوط این پوسته و تقرب مقطعی بطرف شهر بغلان، از نظر نظامی یک جنگ فرسایشی بحساب می آمد که میتوانست بشیررا وادار به مذاکره وتسلیم نماید.

در این سفر مسعود ابتکار دیگری نیز بخرچ داد وآن اینکه از نیرو ها ی مرکز خویش که تحت فرماندهی جنرال پناه قرار داشت، استفاده نکرد بلکه تلاش نمود تااز نیروهای محلی به اضافه قوتهایی از ولایات همجوار مانند تخار وبدخشان استفاده نماید.

فضل یار معاون عبدالحی خان که چندی پیش طی قیامی فرقه بیست را به نفع مجاهدین سقوط داده بود، بیشتر از دیگران دعوت مسعود را لبیک گفت و آمادگی خویش را برای اشغال پوسته ها اظهار نمود. حاجی آقاگل هم با تعدادی از افرادش از تخار آمده بود و داوطلب حمله بود.

مسعود بعد از پنج روز اقامت در نهرین موفق شد تا برای جنگ ومذاکره آمادگی بگیرد. حال باید به محل سوق واداره نزد بریالی خان میرفت تا طبق عادت ساحه را با چشمان خود ببیند.

حرکت ما بطرف ارتفاعات مشرف بر کرکر توسط چرخبالی صورت گرفت که از کابل آمد. منشی مجید و سیدزلمی در نهرین باقی ماندندتا با بشیر و سایر نیرو تماس برقرار کنند و ما بطرف ارتفاعات حرکت کردیم. با دستور مسعود چرخبال ما در دامنه های عقبی ارتفاعات فرود آمد و پایین شدیم. مسعود چند لحظه بطرف دامنه های سبز کوه نگاه کردو محل تلاقی دو دره کوچک را برای اقامتگاه تعین کرد. ما شروع به نصب دو باب خیمه خود کردیم و مسعود بلافاصله بطرف محل سوق واداره که حدود یک ساعت با پای پیاده ازمافاصله داشت حرکت نمود.

هوای بهار، گرمی خوش آیندی را بهمراه می آورد. دامنه های سبز زمین های للمی تا به ارتفاعات ادامه داشت و قدم زدن درآن دامنه های کم ارتفاع لذت بخش بود. دلم آدمی میخواست تا بر بلندی ها برود و از آنجا بطرف پایین نگاه کند. بی جهت نیست که ابن خلدون سفارش کرده تا شهرها بر بلندی ها اعمارگردد. بگفته او آدمی بیشتر علاقه دارد تا از بالا به پایین ببیند تا از پایین به بالا.

عصربود که مسعود از دیدن ساحه برگشت . تا رسید او خیمه هارا نصب کرده بودیم. به خیمه داخل شد و چند لحظه ای تکیه کرد. سپس دستور داد تا حاجی آقاگل فرمانده ما ازتالقان،فضل یار معاون نظامی عبدالحی خان، جنرال پناه و چند تن دیگررا نزد او حاضر شوند. دراین اثنا همگی متوجه شدیم که چشم مسعود به در خیمه دوخته شد چنانچه همه ما هم به آنطرف نگاه کردیم. مهمان ناخوانده ای بود که با قدم های متین و آرام مستقیما بطرف خیمه مسعود می آمد. یک سنگ پشت پاک. کمی کلانتر از سنگ پشت های معمول. سنگش از پاکی جلا میدادوگویی همین لحظه آب بازی کرده است. اما درآن نزدیکی آب جاری وجود نداشت ، شاید علت پاکی او تازه گی فصل بهار و مرطوب بود ن زمین بود. فضای خموشی در خیمه حکمفرما شده بود. مسعود بی تبصره به او نگاه میکرد.آهسته آهسته به خیمه نزدیک میشد. بلاخره به دروازه خیمه رسید و دربرابر کفش ها ایستاد. لحظاتی بطرف ما نگاه کرد.سپس راه خود را بکنار خیمه کج کرد و ادامه داد. این اولین روز آشنایی او با مسعود بود.

یکی ازنکته های ناگفته در باره مسعود چشم تیزبین واحساس هنری اوست. طبیعت وزیبایی های خلقت همیشه مسعود را متوجه خود میساخت. میگویند هنر چیزیست که ترا بحیرت اندازد. من فکرمیکنم برای دریافت زیبایی های خلقت چشم هنربین می باید.

بیاددارم درسال 1365 قرار شد بطرف بدخشان برویم و برنامه حمله بر گارنیزون کران ومنجان را تهیه کنیم. مسعود تصمیم گرفت که خود شخصا به کشف هدف برود. حرکت ما ازخانه اودر قریه پیو آغازشد. مسعود مدت شش سال در آخرین قسمت دره فرخار ولایت تخار در قریه پیو زندگی میکرد. خانواده او طی ا ین سالها در میان اهالی آن قریه زندگی میکردند. شورویها ودستگاه معروف کی جی بی که بگفته خودشان همیشه یک غند مخصوص در تشکیلات خود برای کشتن مسعود داشتند، هیچگاه موفق نشدند،بدانند که خانواده مسعوددرکجاست. خانواده مسعود در محافظت اهالی اسمعیلیه این قریه شش سال بدون یک نفرمحافظ زندگی کردند. آنها چنان از مسعود و خانواده اومحافظت میکردندکه حیرت آور است. آنها حضور مسعود و خانواده او را بشدت مخفی میداشتند . شاید یک علت آن، عادت پیروان این مذهب به کتمان عقاید شان باشد که از نظر تاریخی همیشه زیرفشار مذاهب اهل سنت قرار داشتند ولی جهت دیگرآن محبتی بود که اهالی نسبت به مسعود و خانواده او داشتند و دارند.

روزیکه از خانه او بطرف بدخشان حرکت میکردیم خلاف معمول راه نزدیک کوتل انجمن را انتخاب نکرد بلکه بطرف کوتل پیو حرکت کردیم. کوتل پیو بیش از چهارهزارو سه صد متر ارتفاع داردو عبور از چنین ارتفاعات بسیارصعب است و جان کندن را بیادم آدم می آورد.

بعد از طی هشت ساعت به آخرین نقطه کوه رسیدیم. در ارتفاعات بلند، آدم صدای ضربان قلب خودراچنان بلند میشنود که گوهی کسی با مشت ازدرون درقفس سینه ات میزند. سردردی و ضعف پاها هم بر آن اضافه میشودو خوشبخت خواهی بود اگربه دلبدی وسردردی شدید دچار نشوی. علامت شدت فشار در چنین حالت هجوم خواب شدید است که بر آدم مستولی میگرددواگر بخواب روی هرگز بیدار نخواهی شد. بهمین سبب است وقتی شخصی تازه به جهاد می آمد و در ارتفاعات به حالت شدید که آنرا" پچ زده گی" میگویند، دچار میشد و میخواست بخواب رود، آنها که میدانستند او را اجازه خواب رفتن نمیدادند حتی با ضربات چوب برپشت و پایش مجبورش میکردند برخیزد و حرکت نماید در غیرآن هلاک میشد.

وقتی برسر ارتفاع رسیدیم من عقب مسعود بودم . ما را پَچ نزده بود اما نزدیک به آن حالت بودیم. سردردی وکمبود آکسیجن برای تنفس. مسعود کمی از ارتفاع گذشته روبربطرف پایین کوه نشست و به سنگی تکیه زد. من کمی دورتر از او نشستم. راستش بشدت سردرد بودم اما دلبدی نداشتم. ضربان شدید قلب ، سردردی و کمی آکسیجن را لحظه ای نشستن نمیتوانست رفع کند. دم گرفتن در چنان ارتفاعی یک تسکین کاذب است. باید هرچه زودتر پایین شوی و ارتفاع را کم کنی و الا تغییری حالتت نخواهد آمد. در چنین حالتی چشم مسعود به سنگریزه هایی افتاد که بالا ترین قسمت یک دره که درکنار ما آغاز شده بود و تاپایین کوه که خیره می نمود ادامه داشت. ناگهان با صدای که من میشنیدم گفت: سبحان الله ! چه دستگاهی است! یک یک این ها را به تعداد واندازه میداند! و انگاه آیتی راخواند که خدای متعال فرموده است هیچ برگی از درخت نمی ریزد مگر اینکه پروردگار میداند.

تحیر مسعود از دیدن سنگریزه ها درآن قسمت بدین سبب بود که معمولا خاک و سنگریزه ها در دامنه های کوه ها تشکیل میگردد نه درارتفاع بالاتر از چهار هزارمتر. من هم که سالها در کوه ها گذرانده ام اولین بار بود چنین چیزی را میدیدم اما این چشم مسعود بود که درآنحالت که مجال نفس کشیدن نبود به هنرخلقت افتاد و خدارا به پاکی یاد کرد.

خواننده فکر نکند که بسیاربه حاشیه رفته ام. من خواستم مثال دیگری هم درباره احساس هنری مسعود ذکر کنم و مثالهای زیادی دیگری هم دارم که در آینده خواهم نوشت. حال برمیگردیم به دامنه کوه وآشنایی مسعود با سنگ پشت.

فردای آنروز فرماندهان فضل الرحمن، جنرال پناه،فضل یار، حاجی آقاگل ودیگران جمع شدند و قرار شد حاجی آقاگل با مجاهدینش پوسته یتیمک را اشغال نماید. پوسته یتیمک در نوک تپه ای قرار داشت که اطراف آن نوک را به ارتفاع چهار مترجر زده بودند. جرزدن نوک تپه های خاکی روشی بود که چند سالی بود در جنگ های شمال رواج شده بود. در این روش نیروی مدافع،در اخرین ارتفاع تپه های خاکی موضع کنده برای اینکه دشمن به او دست نیابد اطراف خود را به ارتفاع سه تا چهار میتراشد و بصورت دیوار در می آورد. خودش برای رفت و آمد از زینه استفاده میکند و هرگاه به خواست زینه را بلند میکند. معمولا در زیر این دیوار ها مین گذاری نیز میکنند. حال برای نیروی مهاجم دو مشکل عمده برای اشغال چنین مواضع وجود دارد.اول اینکه تارسیدن به آن باید زیرآتش پوسته به پیش رود وتازه به مین برسد. دوم اینکه برای بالاشدن به پوسته باید با خود زینه طولانی راحمل کند که این تقریبا محال به نظر میرسد. حمله بر چنین پوسته ای بدوش حاجی آقاگل گذاشته شد و تعدادی ازمحافظین خودمسعودنیز برای باز کردن معبردر کشتزار ماین موظف گردیدند.

هنگامیکه مسعود برنامه حمله را درخیمه توضیح میداد باردیگر سروکله ای سنگ پشت پیدا شد. باز هم با قدم های متین وآرام بطرف خیمه می آمد. چون چشم مسعود به سنگ پشت افتاد چند لحظه سکوت کرد و بعد به صحبت ادامه داد. هنگام سخن گاه گاه به نزدیک شدن اوچشم می انداخت. این بار سنگ پشت به فاصله روزاول نزدیک نشد. گویی احساس میکردکه مجلس را مزاحمت میکند یا شاید ازدحام باعث نگرانی او شد. خلاف دفعه قبلی این نوبت کمی دورتر ایستاد و بطرف خیمه نگاه کرد.حرکات او از چشم مسعود غافل نمانده بود. به کسی گفت برایش نان بدهند. بعد از مجلس پرسید که سنگ پشت چی میخورد. چنانچه معمول است که درحضوربزرگان عده ای جامع الکمالات میشوند نظرات مختلف ارایه شد. گویی در یک لحظه همه متخصصین سنگ پشت شناسی آنجا جمع شده بودند. اکثریت گفتند که علف میخورد. اما عده ای پارا از حوزه علف ها فراترنهاده گفتند پلو،شوربا وقورمه هم میخورد. بهر صورت مسعود امرکرد که کمی برنج ته مانده و نان خشک پیش او بگذارند که نخورد و برگشت.

فردای آنروز حمله بر پوسته یتیمک آغاز شد و مجاهدین حاجی آقاگل با دادن یک شهید وچند زخمی موفق به گرفتن هدف نشدند. مسعود دربرابر تلفات بسیارحساس بود. یکی از برازندگی های شخصیت اودررهبری این بود که به حفظ نیروی های خود اهمیت زیاد میداد و از دادن تلفات بیزار بود و پیروزی را با تلفات نمی خرید مگراینکه پرودگار چه تقدیر کرده بود.

وقتی به مسعود گفتند که جوان شهید شده یگانه فرزند خانواده بوده است بشدت متاثرشد. او به فرماندهان خودهمیشه تاکید میکردکه اگردریک خانواده پسر باشد او را برای جهاد در گروپ ها نپذیرند. از محل سوق واداره بلند شد و برسرراه جوان رفت. یکی ازمجاهدین اورا به پشت گرفته پایین میکرد. اما در سراشیبی پاهای شهید به زمین میخورد. به محافظینش دستور داد پاهای اورا بلند نمایند. وقتی پاهای اورا بلند گرفتند تا به زمین نرسد ، این باعث کندی حرکت کسی شد که اورا به پشت گرفته بود. زیرا بلند گرفتن پاهای اوتوسط دونفرازعقب سبب میشد که شهید بطرف عقب کش شود. مسعود گفت هردو پای اورا توسط دست مال ببندند بعد از زمین بلند بگیرند. ضمنا دستور داد تا چرخبال تاجاییکه ممکن است بیاید وشهید را به تالقان انتقال دهد. بعد از مدتی دستور داد اورادردامنه کوه بگذارند تا چرخبال بیاید. جوان را برروی زمین گذاشتندو مسعود با تاثر به اونگاه میکرد. در این اثنا حاجی آقاگل رسید. با وجودیکه فرمانده بسیار خسته بود او را بسختی مورد ملامتی قرارداد. گفت من بارها بشما نگفته بودم که یگانه فرزند خانواده را به جنگ نیاورید. حاجی آقاگل سربزیر انداخت وچیزی نگفت. لحظاتی بعد چرخبال رسید و شهید را به تالقان انتقال داد. طبق معمول مسعود دستور داد مقداری پول برای مراسم وخانواده او بدهند و به حاجی آقا گل گفت که شخصا به دلداری والدین اوبرود.

عملیات بعدی به وقت نامعلومی به تعویق انداخته شد وما بطرف خیمه که فاصله زیادی نداشتیم حرکت نمودیم. لطیف پدرام هم با ما بود. در نزدیک خیمه رسیده بودیم که صدای فیر بگوش رسید. مادرجایی بودیم که هنوز خیمه را نمیدیدیم. ما فکر کردیم شاید یکی ازبچه ها نشان زده باشد. مسعودعادتاشلیک های بیهود را بد میدید و در ساحات تحت فرمان خویش برای متخلف جریمه تعیین کرده بود. اینک معلوم نبودکه چه کسی و چرا فیرکرد.

چند لحظه ای نگذشت که ما به بلندی رسیدیم که خیمه با ما فاصله چشم رس داشت. ملا نبی یکی از محافظین مسعود که تازه به قطعه کوماندوی محافظت او جذب شده بود درحال گذاشتن سنگ بر چیزی بود. تا چشمش به مسعودافتاد روی خود را بطرف مسعود گرداند و سنگ را در عقب خود قرار داد. اما محال بود از چشم و گوش حساس مسعود چنین چیزی مکتوم بماند. خط های کشیده خون تا زیر سنگ به چشم مسعود افتاد و سنگ پشت مجروح تلاش داشت از زیرسنگی که ملانبی بر او گذاشته بود بیرون شود. دیگر جای پرسیدن نمانده بود، مسعود که از غضب چهره اش گلگون شده بود چند سیلی محکم بروی محافظ خود زد و درحالیکه بر اوداد میزد که تو انسان هستی؟ تفنگ را از سرشانه اش پایین کرده دور پرتاب کرد. سپس دستور داد که بدون یک لحظه معطلی از اینجا برو. لطیف پدرام که متوجه حساسیت وضع و عصابنیت مسعود شده بود میانجگیری کرد ونگذاشت که مسعود بار دیگر او را بزند. مسعود گاه بطرف سنگ پشت میدید و زمانی بطرف ملانبی که بچه ها اورا خاموشانه بطرف نهرین رهنمایی میکردند. درآن حوالی شام رفتن تا نهرین فاصله زیاد و خالی از خطر نبود. اما همه این را میدانستند که وقتی مسعود غضب میشد نباید دربرابر اومی ایستادند.

سپس مسعود دستور داد سنگ را از بالای سنگ پشت بردارند. وقتی چشم مسعود به سوراخی که در اثراصابت مرمی بر پشت سنگ پشت افتاد تاثرش چند برابر شد. مرمی از پشت او داخل شده و از سینه او بطرف پایین خارج شده بود. از هردو طرف خون جاری بود. حیوان بی زبان خاموشانه جان میکند. تاثر آلوده با خشم مسعود را نمیتوان تصویر کرد. دستور داد سنگ پشت را از نظرش دورتربرند تا جان کندن آن نوآشنا را نبیند. بچه ها آنرا دورتر ازخیمه بردند ومسعود داخل خیمه شد. سکوت مطلق درخیمه حکم فرما بود و کسی جرئت سخن گفتن نداشت. غم عمیقی بر چهره مسعود نشسته بود. شهادت آن جوان ومرگ سنگ پشت. دستور داد بروند ببینند سنگ پشت چه حال دارد. یکی از بچه رفت و بعد ازلحظاتی آمد وگفت سنگ پشت مرده است.گفت او را درجایی دفن کنید.

ملانبی بطرف نهرین حرکت کرد اما ما نمی توانستیم همه دوستی ها مارا چنین ساده پایان بدهیم. مخفیانه تصمیم گرفته شد تا ملانبی تا جاییکه از چشم رس دورباشد برود وآنگاه منتظر ما بماند. او چند صد متری دورتر رفت وهمانجا منتظرماند. ما نمیتوانستیم رفیق مارا درتاریکی شب ، بدون سلاح به نهرین بفرستیم. بچه فیصله کردند که کمی که ازتاریکی گذشت اورا دوباره به خیمه بیاورندتا شب را بگذراند اما قبل ازروشنی صبح آنجارا ترک کندوچنین شد.

مگر درخیمه مسعود تا بعدازصرف شب همچنان فضای غم آگنده بود. بعد از صرف غذا لطیف پدرام برای اینکه حال وفضای مجلس را عادی سازد، انگشت به گوشه ای دیگری از شخصیت مسعود گذاشت و صحبت از حافظ را آغاز کرد. مسعود فریفته اشعار حافظ بود. در مجموع به شعر وعرفان علاقه مندی داشت ولی اشعار حافظ میتوانست اورا به خیالات دیگر ببرد:

این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست

روز ی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

نویسنده : صالح محمد ریگستانی

نوشته شده توسط محمد سلیم "علی" رحیمی, مزار شریف  | لینک ثابت |